مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

338

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مىخواست كه او را بكشد ، با دست راست كه خاتم در آن بود ، بسوى او اشارت ميكرد و از خاتم ، آتشى جسته ، به آن كس درميافتاد و او را همىسوخت . و لشكريان نيز بسبب آن خاتم ، طاعت ملك مىكردند . و آن ملك بخاصيت آن خاتم بهمهء پادشاهان غالب بود . پس چون خاتم از دست ملك بيفتاد ، كار خود پوشيده داشت و از بيم لشكر نتوانست بگويد كه خاتم به دريا اندر افتاد . ملك را كار بدينجا رسيد . و اما ابو صبر پس از رفتن قبطان ، دام گرفته ، در دريا افكند . چون دام بيرون آورد ، پر از ماهيان بود . دوباره دام در دريا افكند . چون بيرون آورد ، همه‌گونه ماهيان در دام ديد . و پيوسته دام همىانداخت و ماهيان همىآورد تا اينكه در برابر او تلى از ماهيان گرد آمد و با خود گفت : ديرگاهى است كه من ماهى نخورده‌ام . پس يكى ماهى بزرگ از ميان برگزيد و گفت : چون قبطان بيايد ، با او بگويم كه اين ماهى از بهر من بريان كن . پس آن ماهى را با كاردى كه با خود داشت ، شكم بدريد . انگشترى ملك را در شكم او يافت . در حال ، انگشترى گرفته ، در انگشت كرد و خاصيت او نمىدانست . ناگاه دو تن از خادمان طباخ بطلب ماهى بيامدند . بابو صبر گفتند : اى مرد ، قبطان كجا رفت ؟ ابو صبر با دست راست اشارت بسوى خادمان كرده ، گفت : نميدانم . در حال ، سرهاى ايشان از تن بيفتاد . ابو صبر شگفت ماند و مىگفت : كاش ميدانستم كه ايشان را كه كشت ؟ و در اين كار بفكرت فرورفت . ناگاه قبطان دررسيد و تلى از ماهيان در آنجا بديد و آن دو تن را كشته يافت و انگشترى ملك را در انگشت ابو صبر ديده ، به او گفت : اى برادر ، دست مجنبان و گرنه مرا ميكشى . ابو صبر از سخن او در عجب شد و دست نجنبانيد . تا اينكه قبطان نزديك او آمده ، پرسيد : اين دو غلام را كه كشت ؟ جواب داد : من نميدانم . قبطان پرسيد : اين انگشترى از كجا به تو رسيد ؟ ابو صبر جواب داد : او را در شكم ماهى يافتم . گفت : راست ميگوئى . وقتى كه ملك با دست بسوى من اشارت كرد كه او را بينداز ، چيزى درخشنده ديدم كه به دريا درافتاد . و او